تبليغاتX
عشقولکده
                                        سلام به همگی
بياييد نه فقط امروز بلکه هميشه قدر دان پدران باشيم ..مبادا که فردا خيلي دير باشد

For My Dad
For the father that you are,
and the father that you've been,
If I had a choice to make,
I'd choose you, Dad, again.
For the trials I put you through,
and for the times I let you down,
I'm proud you've finally seen,
how God turned my life around.
You never ran away,
when the times were tough to take...
instead you gave me courage,
to face my own mistakes.
Thank you for your strength,
and the faith to see me through...
the love you gave to me,
is the love I'm sending you!
براي يدرم
براي پدري که تو هستي
و براي پدري که در طي اين مدت بوده اي
اگه من دوباره فرصت انتخاب داشتم
باز تو را به عنوان پدر انتخاب ميکردم 
براي دردسرهايي که برات درست کردم
و براي فرصت هايي که به خاطر من از دست دادي
و من افتخار ميکنم که تو بالاخره ديدي
که خداوند چگونه زندگي من را دگرگون ساخت
تو هيچگاه از ناملايمات زندگي فرار نکردي
در عوض به من اميد دادي که بتونم. با مشکلاتم روبرو بشم
از تو سپاسگزارم  براي پايداري و استقامتت
و براي ايمان و اعتقادي که براي به من ارزاني داشتي
 تمام عشقي که تو به من  ابراز کردي .
همون عشقي است که من اکنون دارم به سوي تو روانه ميکنم . 
 
روزت مبارکپـــــــــــــــــــــدر                   

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/05ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط مصطفی  | 

اول سلام به همممممممه دوستان گلم . امیدوارم همگی خوب و خوش باشین.

دوم اینکه منو ببخشین که آپ نمیکنم و بهتون سر نمیزنم

سوم از کسانیکه عشقولکده رو تنها نگذاشتن خیلی ممنونم

چهارم اینکه سرم یه کمی شلوغه وگرنه به همتون سر میزدم و از خجالتتون در می اومدم

پنجم هم اینکه عقد کنونه خودم بود دیگه

ششم یه شعر خوشکل هم مینویسم واسه اونی که خودش میدونه


عاشقي جرم قشنگي ست
 
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

 

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور


به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري


به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم


به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو


به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت


شبحي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است


در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم ، عاشق ديدار من است


يک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگي اش
مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش


آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده


در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم ، تشنه ديدار من است


يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش
مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش


رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است


آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
 
 
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست؟


حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکوش


آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


اينک از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است


آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي
 
از بهروز ياسمي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط مصطفی  | 

سلام به همه دوستان گلم.امیدوارم همتون منو ببخشید این چند وقته سرم خیلی شلوغ بود(آخه خداییشم سر شلوغی داره ها).به هر حال به خوبی و خوشی رد شد آخه این هفته عقدکنون داشتم
برام دعا کنین لطفا
ضمنا لازم به ذکر است که من همیشه همتونو دعا میکنم

از همه سپاسگزارم
راستی یه چیز مهم یادم رفت

روز مادر مبارک

به همین مناسبت یه شعر از فریدون مشیری می نگارم امیدوارم خوشتون بیاد






تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــــــرداشتن
تا ابـــد آن تـــــاج بــــرســـــــر داشتـن
در بـهشـت آرزو ره ِيــــــــــــــافتـــــن
هـــــر نفس شهــــدي به ساغــر داشتـن
روز در انــــواع نعمت هــا و نــــــــاز
شب بتي چــون مـاه در بـــــر داشتن
جــــاويدان در اوج قــــــدرت زيستـــن
ملـــــک عـــــالــم را مسخــــر داشتـن
بر تو ارزاني که مـــا را خوشتر است
لــــذت يک لحضــــه مـــــــادر داشتن

تقدیم به همه مادران گل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط مصطفی  | 

باورم نمي شود    

باورم نمي شودکه تمام خاطره هاي خوبم سوختند

باورم نمي شود که لحظه هاي شيرينم همگي در گوشه ي تاريخچه ي خاطرات

خاک مي خورند

باورم نمي شود

اين تو بودي که اينچنين مي گريستي؟؟

تو؟؟؟؟ چه طور بالاخره آن غرور لعنتي را فراموش کردي

و من بدن يخ زده ام را در آغوش پر مهر تو گرم مي کردم

و مي گريستيم

اينبار با هم

سال ها و ماه ها و روزها من برايت اشک ريختم و اينبار تو نيز...  

باورم نمي شود

اگر مي دانستم پايان آن خنده ها

آن شادي ها

لحظه ها

و حتي گريه هايي که شيرين بودند قرار است اينطور باشد

آن هارا نگه مي داشتم

چه سخت است که ابرهاي سياه در آسمان زندگي ات

جا خوش کنند و در شب ها و روزها ببارند

اه پس اين آفتاب لعنتي کجاست؟!؟!

و ناگهان کلاغ سياه مي گويد

"او رفته است ، خيلي وقت است"

و باز هم ابر هاي لعنتي مي بارند

آري او رفت

او رفت و حتي من و باد و باران و ابر هم نتوانستيم او را نگه داريم

باورم نمي شود

و من مي گريم

ديگر از ستارگان و ماه هم خجالت نمي کشم!

و تو گريستي

تو مي دانستي که با هر قطره اشک زخم قلبم توسط تبري بي رحم

عميق تر مي شود

چگونه باور کنم؟

نه ، باورم نمي شود که ديگر فرصت نگاه کردن در چشمانت را نخواهم داشت

و هر بار پرسيدم "کي؟"

تو گفتي "نمي دانم"

اما من مي دانم

در فرداهاي نزديک تو هم مي روي..

نه ، باورم نمي شود

با ورم نمي شود

که آن بازي هاي کودکانه

حرف هاي صادقانه

شوخي هاي زيرکانه

و تمام آن نغمه هاي عاشقانه بر باد خواهند رفت

و روزي فرا خواهد رسيد که من از فرياد درد تنهايي تهي خواهم شد

نه،باورم نمي شود

چه روياهاي شيريني داشتم

يعني نفر بعدي تو هستي؟؟؟

باورم نمي شود که خدا اينچنين مجازاتم کند

و من در آغوشت گريستم

مگر من چه کرده ام خدايا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باورم نمي شود !

باورم نمي شودکه تمام خاطره هاي خوبم سوختند و خاکسترشان

روزي مرا کور خواهد کرد

و هنوزهم باورم نمي شود


 
مي گويم : دوستت ندارم دلم اما بهانه اش را مي گيرد
مي گويم : بود و نبودت يکي است جاي خاليش اما احساس مي شود آن لحظه که نيست
مي گويم : دست از سرم بردار دستانم مي لرزد اما وقتي مي نشيند ميان دستهايش هيچ نمي گويم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط مصطفی  | 

سلام خدمت دوستان گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
امیدوارم حالتون خوب باشه.ببخشید که دیر به دیر می آپم.یه نموره مشغولیات دارم . یه کمی دلتنگم

دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند


دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده

دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است

دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است

دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است

دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست

دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست

دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است

دلم براي کسي تنگ است .............

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/12ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط مصطفی  | 

روي عكسا گرد و خاكه بيشتر دلا هلاكه
قحطي گلاي پونه ست تقديرا دست زمونه ست
عهد و پيمونا شكسته رشته ي دلا گسسته
تقويما رو ماه تيره زندونا پر اسيره
آدما يا همه مردن يا كه مات و دل سپردن
عصر ما عصر فريبه عصر اسماي غريبه
عصر پژمردن گلدون چتراي سياه تو بارون
مرگ آواز قناري مرگ عكس يادگاري
تا دلت بخواد شكايت غصه ها تا بينهايت
دلاي آدما تنگه غصه هم گاهي قشنگه
چشما خونه ي سواله مهربون شدن محاله
حك شده روي هر ديواري كه چرا دوسم نداري
خونه هامون پر نرده پشت هر پنجره پرده
تا دلت بخواد مسافر تا بخواي عاشق و شاعر
شبا سرد و بي عروسك دلاي شكسته از شك
زلفاي خيلي پريشون خط زدن رو اسم مجنون
شهري كه سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه
چشماي خيره به جاده عشوه هاي نخريده
آسمونا پر دوده قلب عاشقا كبوده
گونه ي گلدونا زرده رفته و بر نمي گرده
آدما بي سرگذشتن آهوا بدون دشتن
دفترا بدون امضا ماهيان بدون دريا
تشنه ها هلاك آبن همه حرفا بي جوابن
نصف زندگي نگاهه بقيش همه گناهه
خدا رو انگار گذاشتن رو زمين و بر نداشتن
در و ديوارا سياهه آدرسامون اشتباهه
شب و روزا پر عادت وقت كه شد شايد عبادت
خدا مال غصه هاته وقتي غم داري خداته
روي آينه ها غباره شيشه ي پنجره ي تاره
بغضا بي صدا و كاله همه از فكر و خياله
قلك خوبيا خالي مهربونيا خيالي
قفسا پر پرنده لباي بدون خنده
نه شنيدني نه گوشينه گلي نه گلفروشي
مرگ جشناي تولد مرگ اون دلي كه گم شد
خستگي بي اعتمادي شك و ترديد زيادي
امتحان مكرر لونه هاي بي كبوتر
مشقامون بدون امضا اسممون هميشه رسوا
نمره هاي عشقمون تك بامامون بدون لك لک
همه غايب تو دفتر مث بالاي كبوتر
خونه ها بدون باغچه بدون حافظ و طاقچه
نه براي عشق ميلي نه كسي به فكر ليلي
ديگه پشت در بسته كسي بيدار ننشسته
نه كسي نه انتظاري نه صداي بي قراري
واسه عاشقي كه ديره لااقل دلت نگيره
كاش تو قحطي شقايق باز بشيم سوار قايق
بشينيم بريم تو دريا من و تو تنهاي تنها
ماهيا خيلي امينن نمي گن اگه ببينن
انقدر مي ريم كه ساحل از من و تو بشه غافل
قايق و با هم مي رونيم مي ريم اونجاها مي مونيم
جايي كه نه آسمونش نه صداي مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش نه صداي گلفروشش
مث اينجا ‌آهني نيست خوبه اما گفتني نيست
پس ببين يادت بمونه كسي ام اينو ندونه
زنده بوديم اگه فردا وعده ي ما لب دريا
صبح پاشو بدون ساعت كه فراموش بشه عادت
نره از ياد تو زيبا وعده ي ما لب دريا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/25ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط مصطفی  | 

سپاس خداوند را که حسي چون بوسيدن در ما نهاد به لطافت گل و شايد لطيفتر و پر احساس تر


يک بوسه مي خوام يه بوسه جاودانه
يک بوسه از لبان تو، عاشقانه و مستانه
بوسه اي به رنگ باد
بوسه اي تا ابد جاودان در ياد
اي دريغا اين همه عاشقي کردم
اما هرگز نچشيدم طعم بوسه را در جان
من به اين ايمان دارم که عشق بي بوسه کامل نيست
مي رود او روزي اما بر لبت اثري از حس گرم بوسه هويدا نيست
من از کرده خود پشيمانم
پس از من بشنو اين سخن را
ببوس عاشقانه يارت را
ببوس عاشقانه عشقت را
به ياد مي آورم آخرين عشقم را
گفتگوي ميان ما چه دردناک و سوزان بود
هرگز ز خاطرم نخواهد رفت
از اين غرور کاذب، تا ابد مانده ام تنها
من به او گفتم:
من برفم
تو خورشيدي
اگر بوسه دهي من را آب مي شود جسمم مي رود ز دست جانم
بوسه تو داغ و گرم
بوسه من اما سرد و يخ بسته
يخ آب مي شود اما خورشيد يخ نمي بندد
پس تا ابد بدرود پس تا ابد خداحافظ
چون بوسه از لبان تو هستي ام را مي کند باطل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط مصطفی  | 

معجزهُ قرن ها تکامل....
 
تولد
تفکر
علاقه
پيدايش
شناخت
تفکر
سوال
شناخت
تفکر
عشق
عاشق
معشوق
تنفس
ضربان
مسير
اختشاش
درآميختن
ميل
ضربان
کشش
اميد
شور و اشتياق
تصوير
ترس
تنبيه
تحقق
تضمين
انزجار
گسستن
تنفر
سقوط
مرگ
خاطره
زمانيکه نمي داني يک تولد ، يک خاطره را رقم مي زند
مرگ نگاهت ، سقوط علاقه را در بر دارد
تحقق پيدايش ، تنفر شناخت را مي سازد
و تفکرت از هم کسسته مي شود
و ......
آيا باز هم نشانه اي از عشق در تو مي ماند؟
اما با همهُ اين تفاسير من هنوز که هنوز است
وظيفه ام را که بر من تمام شده مي نوازم....
عاشق مي مانم تا ...
در آرزوي شيرين  بوسه اي از لبانش
و جرعه اي از شراب وجودش
آرام گيرم........
اين است معجزهُ قرن ها تکامل
 
                                       عـــــــــشـــــــــق
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/03ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط مصطفی  | 

چه کنم ؟ دلم از سنگ که نيست


چه دليست اين دل من ؟
که ز يک لرزش اشک بر رخ رهگذري
يا ز ناليدن مادر به فراق پسري دل من مي شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست
گريه در خلوت دل ننگ که نيست
* * * * * * * * * * * * * *
چه دليست اين دل من ؟
که ز تردي چو يک ساقه ي تاک
به شتابي که تگرگ
بشکند ساقه و از هم بدرد پيکر برگ
يا به آساني يک شاخه ي گل مي شکند
چه دليست اين دل من ؟
* * * * * * * * * * * * * *
هر کجا اشک يتيمي رنجور
مي چکد بر سر مژگان سياه
هر کجا چشم زني غمزده با ياد پسر مانده به راه
دل من مي شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست
گريه در خلوت دل ننگ که نيست
* * * * * * * * * * * * * *
چه دليست اين دل من ؟
در مزاري که زني ناله کند
در عزاي پسرش
يا يتيمي که کند گريه به سوگ پدرش
جانم آيد به خروش
ور ببينم پر خونين کبئترها را
يا يکي بچه گنجشک که بشکسته پرش
دل من مي شکند
* * * * * * * * * * * * * *
حالت دخترکي کوچک و تنها و فقير
که به حسرت کند از شيشه ي اشک
به عروسک نگه گاه به گاه
وز دل تنگ کند ناله و آه
دل من مي شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست
* * * * * * * * * * * * * *
ناله ي پيرزني غمزده و دست تهي
که ندارد نفسي
ضجه ي مرغ اسير
که کند ناله به کنج قفسي
هق هق مرد غريبي که بلا ديده بسي
حالت دختر زشتي که ز شرم
رو ندارد به کسي
دل من مي شکند
* * * * * * * * * * * * * *
هر کجا در نگه تازه نهالاني خرد
از ستيز پدر و مادر خشم آلوده
مي وزد بوي طلاق
وز پراکندگي عائله اي برخيزد
در سرا بانگ فراق
دل من مي شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست
گريه در خلوت دل ننگ که نيست
* * * * * * * * * * * * * *
آن زماني که به دنبال شهيد
مادر داغ به دل
سينه مي کوبد و مي نالد و مي گريد زار
هچنان ابر بهار
يا زماني که نشيند در اشک
به سر سنگ مزار
و به فرياد کند نام پسر را تکرار
دل من مي شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست
* * * * * * * * * * * * * *
چه دليست اين دل من ؟
دلم از ناله ي مرغان چمن مي شکند
ز خيال غم مردم دل من مي شکند
دلم از داغ وطن مي شکند
* * * * * * * * * * * * * *
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست
چه کنم ؟دل من مي شکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط مصطفی  | 

سلام
سلام به همه
سلام به تو
سلام به تو كه هرروز در انتظارت،ساعتها پشت اين دريچه كوچك مي نشينم وبه اميد اينكه لحظه اي بيايي،چشم برهم نمي زنم.
سلام به تو
سلام به تو كه هميشه همراهم بوده اي.در غمهايم،غمگين ودرشاديهايم،شادمان بوده اي.
سلام به تو
سلام به تو كه هميشه نگران حالم بوده اي.
سلام به تو
سلام به تو كه حق رفاقت را ادا كردي.
سلام به تو
سلام به تو كه نمي شناسمت.
سلام به همه شما
من همه را دوست دارم.
من تورا بيشتر از همه دوست دارم.
مرا ببخشيد.
من در قلعه تنهايي خود،محبوس شده ام.
بلندترين بيستونهاي جهان،ازقلعه تنهايي من،سربه فلك كشيده اند.
بي رحم ترين خسروان،در اينجا فرمانروايي مي كنند.
همه منتظر ديدن سوختن سياوش در آتش هستند.
عده اي شادي و دست افشاني مي كنند و عده اي مي گريند.
تو چه مي كني؟
من كدخدا هستم

جرمم،شيدايي است.
آماده ام كه در ميان آتش بروم.
يا در شعله هاي آتش ناپديد خواهم شد وقدم درراه آن سفر بزرگ خواهم گذاشت ويااز آتش خواهم گذشت و به مقصود مي رسم.
هر چه خداي خواهد ،آن خواهدشد.
من فرهادم.
همان فرهاد كوهكن.
من عشقم.
همان عشق كه در فرهاد بود.
او نمي دانست و خود را مي ستود.
من مجنونم.
همان مجنون صحراگردي كه درسياه چادرش،آواي نگاه ليلا برپاست.
من همه هستم و هيچ نيستم.
مي گويم ،اما خموشم.
من كيستم؟
كليد قلعه تنهايي و پايان خاموشيم،جواب اين سوال است.
خموشم،
اما مي نويسم.
آنچه را مي نويسم كه دلم فرمان مي دهد.
آني را انجام مي دهم كه دلم مي گويد.
شايدخودرابيابم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط مصطفی  |